تبليغاتX
مـبــــــــــــهم ترین ابهام
خاطره ی روز جمعه 85/4/2   ساعت 1:45 شب

   چه احساس بدی است.عشق بر سر آدم چه می آورد.آدم عاقل را دیوانه می کند. مهتابی چشمک میزند.او گریه میکند.او یک عاشق است.شانه هایش را می فشارم اما کار ساز نیست.شدت گریه هایش انقدر زیاد است که تخت را تکان میدهد.مهتابی چشمک میزند.این حاکی از عشق است.دلتنگ است و ناراحت.
بین دو راهی مانده است.حرف زدن با من برایش سودی نداشت.او تنها عشق را دوست دارد.مهتابی را خاموش میکنم. نمی خواهم عاشق شوم.میدانم زندگی با عشق مفهومش را اما میتواند زندگی بی عشق حتی.
بغضش ترکیده است.رگ دستش بالا آمده است.پاهایش می لرزد.چاره ای ندارد.باید بسازد به خاطر عشقش.
او دیوانه نیست او عاشق است.با او می مانم تا غمهایش تمام شود.احساس هم دردی میکنم با او.دلتنگ است و ناراحت. امشب داغون است.امشب خرابم.
یک حس بزرگ یک ندای درونی در وجودم ذراتم را فریاد میزند عاشق نشو.حس شاعری پیدا کرده ام در شبی که شاهنامه سرود.
می خوانم می نویسم .میخوانم.تکرار میکنم.
عاشق نمی شوم.

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 13:14 |
نویسنده ی این وبلاگ امروز  ساعت 9.45 دقیقه ی صبح به دلیل تصادف شدید جان سپرد. برای شادی روح آن مرحوم فاتحه بفرستید.     

11.36 AM           

+ نوشته شده توسط مهسا در یکشنبه بیست و نهم مرداد 1385 و ساعت 12:4 |
>